|
موي حسنك ديگر مثل پشم گوسفند نيست. چون او به موهاي خود گِلَت ميزند. ديروز كه حسنك با كبري چت ميكرد، كبري به او گفت: تصميم بزرگي گرفته است. او تصميم داشت حسنك را رها كند و ديگر با او چت نكند. چون او با پترس چت ميكرد. پترس هميشه پاي لبتاباش نشسته بود و چت ميكرد. پترس ديد كه سد سوراخ شده اما انگشتاش درد ميكرد چون زياد چت كرده بود. او نميدانست كه سد تا چند لحظه ديگر ميشكند. پترس در حال چت كردن غرق شد. براي مراسم دفن او كبري تصميم گرفت با قطار به آن سرزمين برود. اما كوه روي ريل ريزش كرده بود. ريزعلي ديد كه كوه روي ريل ريزش كرده اما حوصله نداشت. او سردش بود و دلش نميخواست لباسش را درآورد. ريزعلي چراغ قوه داشت اما حوصله دردسر نداشت. قطار به سنگها برخورد كرد و منفجر شد. كبري و مسافران قطار مردند. اما بدون توجه به خانه رفت. خانه مثل هميشه سوت و كور بود. الآن چند سالي است كه كوكب - همسر ريزعلي- مهمان ناخوانده ندارد، حتي مهمان خوانده هم ندارد. او حوصله مهمان ندارد. او فاميلهاي پولدار دارد، اما پول ندارد تا شكم مهمانها را سير كند. کوکب خانم در خانه تخممرغ و پنير دارد اما گوشت ندارد. او آخرين بار كه گوشت قرمز خريد چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت. اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنياي ما خيلي چوپان دروغگو دارد. به همين دليل است كه ديگر در كتابهاي دبستان ما آن داستانهاي قشنگ وجود ندارد.
|
درباره وبلاگ![]()
این وبلاگ محل دستنوشته ها، اندرزها، خاطرات و مطالب شخصی یک طلبه است
آرشو مطالبآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دانلود سخنرانی های محرم
چرایی جریان عاشورا 1
زندگینامه شهدای استشهادی لبنان مطالب پیشین |
|
|
|